تبليغاتX
9توی تنهایی

"او" فراموش کرده ای بیش نیست...

 و "دیگری"فراموش شده ای بیش نخواهد بود...

و... تو"دل خسته"فراموش کن هردویشان را...اگرچه فراموشی گناهیست نابخشودنی... .

UNIQUE |

خواستین براتون مطلب بنویسه.مثل اون روزا که هردوتون از ته دل براهم مینوشتین.جوریکه با اشتیاق انتظار می کشیدین که نامه برسه،اونوقت بود که وقتی نمی تونستین بخونین تازه میفهمیدین نگاهتون خیس میشه "یاد اون روزا ..."

باورکنین اگه همونی بودکه شمااون موقع میشناختین بازم براتون می نوشت حرفای دل خسته شو...اما اگه اون موقع تنها بود باز یه دل خسته داشت که حرفاشو بشنوه یا که باهاش حرف بزنه تو خلوت سبزش حالا خودش هست و خودش.دل خسته ش مدتهاست حرفی نمی زنه.انگارکه ترکش کرده.چقدر سخته دلت هم ترکت کنه.دلت هم حرفی برات نداشته باشه!

یه روز فهمید که دیگه نمی تونه به دلش راه پیدا کنه چراکه اطرافش حصارهای بلندی کشیده شده بود.چقدر دردآوره دلت راهت نده،بمونی پشت حصار دلت!یعنی اونقدر مادی شده بود که دیگه دل مهربون هم راهش نمی داد؟!

وقتی خودشو تو آیینه دید،متوجه شد ته نگاهش تاریکه حتی کورسویی هم نبود که آرومش کنه به خودش لرزید...آخه هیچوقت خونه ی دلشو تاریک ندیده بود...آخه دل عادت نداشت خونه شو تاریک نگه داره.ازین میترسه نکنه دلش تو تنهایی... تو بی کسی...

UNIQUE |

دو قدم مانده بود تا تو...تا من خودم .در گذر از خویش چشمانم را بستم تا بیندیشم...اینکه تو قصه نیستی تا باور کنم این حقیقت را...تو رفته بودی!

UNIQUE |

تاریکترین روزهای زندگی،گذشته

هنوز هم

نور امید،نگاه شکسته را نوازش نکرده

هنوز هم

مرغ عشق در خلوت تنهایی دل، آوازی نخوانده

هنوز هم

دلتنگ شبهای متصورمهتابی،رویایی،عاشقی

هنوز هم...

 

 

UNIQUE |

گاهی شده تو ذهنت درست وقتیکه توجیه منطقی نداشته باشی برا موضوعی ،توی مسیر دوار قرار بگیری و هی دور خودت بچرخی...هی بچرخی...اونقدرکه حالت تهوع بهت دست بده،بخوای بالا بیاری ...درحالیکه معده ی هضم کردن این ذهنیتت خالی باشه و...نتونی استفراغ کنی...اونقدر که  از زور درد نتونی نفس بکشی...چشات سیاهی بره...بیفتی...هیچکس نیست که بدادت برسه  !      

پ.ن.چرا آدما عادت کردن به بد تعبیر کردن یا اونجور که دلشون می خواد برداشت کردن؟

UNIQUE |

دیگری میگه تو دنیای واقعی نمیشه به هرکسی و هرچیزی اعتماد داشت و اعتماد کرد دیگه چه برسه به

دنیای مجازیNetشما چی فکر می کنین؟...UnIیکیو می شناسه !شناختیکه توNet حادث شده... .

خودشو پشت IDش مخفی نکرده!!!کاریکه خیلیا کردنو می کنن.خودشو خودش.ساده،صادق،مهربون، بی تکلف،حامی... و از همه حایز اهمیت تر یه سنگ صبور ...

UnI از وقتیکه یادش میاد یه سنگ صبور بوده برا مخاطباش...از وقتیکه یادش مونده همین نقشو داشته...ولی حالا ...اینجا تو Netجاییکه اگه گم بشی پیدا شدنت خیلی سخته!!!یکی هست که میتونه بهش اعتماد کنه...یکی وجود داره ...همونجوریکه هست وجود داره!

پ.ن.SHereK 

 

UNIQUE |

باری دیگر زندگی آغازگشت با لبخندسرد خورشید در فصل مرگ برگها.

اینبار بدون یاد تو!

خواست که یادت نماند بیادش و... این خواستن چقدر بود دشوار.

سخت تر از گذشت سنگین زمان در پاییززندگیش!

UNIQUE

دیگری میگه...تو سلول انفرادی جاییکه خودممو خودم

باید بنویسم حرفامو...داره حرف زدن یادم می ره!

باید بنویسم دلمو...بایدبکشم افق نگاهمو.

بایدحک کنم الفبای دردامو.

باید بشمرم اعداد تنهاییامو.

باید ازحفظ کنم جدول ضرب تجربه هامو.

باید نقاشی کنم حقیقت وجودیمو.

بایدزمزمه کنم ملودی شادیامو.

باید زنده کنم خاطره ی بودنمو...

...باید ... داره حرف زدن یادم می ره!!!

UNIQUE |

دیگری می گه ،خیلیا،خیلی چیزارو دارنو "خدا"رو هم دارن!

...وبعضیام خیلی چیزارو هم ندارنو "خدا"رو دارن!!

حالا...خوشبحاله کدوم؟اون خیلیا...یا اون بعضیا؟

UNIQUE |

با نام او که یادش یاد باد!

خواست باشد...

بودنی چون زندگی.

UNIQUE