ماهی آکواریومی دیگه دریا رو یاد نداره...دیگه عادت شده براش یکنواختی .خفه شده باروزمرگی ...یعنی ماهیتشوهم از دست داده؟...چطور می تونه تا این حد آروم باشه وبی خیال ،نسبت به این همه تنهایی حقیر؟...چطور تونسته آبی زنده رو فراموش کنه ...غوطه ور باشه تو این سکون،تو این بی خبری؟...
♪
UNIQUE
|

نمی دونه واقعیتای زندگیتو عنوان کردی یا که بهونه آوردی...(؟)...کاش لحنت اینقد ...اینقد...نمی دونه یه جوری بود.مثل همیشه نبود.وقتی آهنگ میزدی براش حس می کرد وجودش معنا داره شاید اهمیتی نداشته باشه برات ولی اون لحظه ها تا یادش می تونه باشه مانا شدن براش. دیگری یادش نمیاد حضورشو به کسی تحمیل کرده باشه،آویزون کسی شده باشه.کاش یه خورده زیادی منصف بودی...!یه خورده زیادی صادق...آخه می دونی خدا وکالتشو داره...و ... ـ:امروز چطوری؟ ـ:کمی تا قسمتی... ـ:ابری! ـ://///هاشوری/////
♪
UNIQUE
|

دیگری می گه هیولایِ با تموم وجود می خواد که تسلیم بشم...و من...دیگه توانایی،تحمل،روحیه...هیچی ندارم!...نمی دونم چِم شده...شایدم بدونم ولی کاری دیگه از دستم... مرگ هنوز برترین آرزومِ ـ دست یافتنی ترینشان ـ . ـ:چقدر امید! بهتره می گفتی چقدر زندگی...! ـ:زندگی کردن سخت نیست فقط باید بخوای که... پ.ن./welcome/273,1066
♪
UNIQUE
|

299روز از سال(امیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــد بحده خدا)!!! پ.ن.دیگری می گه اگه دردی نداشته باشم حتما" معمولیه(؟)اگه معمولی باشه حتما"دردی ندارم!یعنی درد شده شاخص...یعنی اینکه اوقات بدون درد منو پرت می کنه وسط لحظه های معمولی...چه شود!
♪
UNIQUE

ـ :... باش تا باشیم ،تا تاریکخانه ی تنهاییمان میزبان نور گردد.برودت بی کسی زیستن مان را به نقطه ی انجماد رسانیده .........باشـد! ـ :...شما و ...من...(؟) ـ :ما و نه آن دیگران...باشـــد!! ـ :...آخر من که ام جزشمعی رو به باد...بگذارید که تنها باشم.....................................!!!باشد!!! ـ :..................................................................................................................... .
♪
UNIQUE

نوسان حال،زاویه دیدو...میدان دیدو...زمینه دیدو...رنگ دیدو...اصلا" دیدو...عوض میکنه. ...می تونه عوض کنه؟...باید عوض کنه!...چرا عوض کنه؟... وقتی باید حکم می راند...همه ی نتوانستن ها نمود می یابد...همه ی نتوانستن ها نه...همه ی نخواستن ها...! پ.ن.دیگری می گه چرا بایست حرفاش تحریف بشه...یا قلم راوی صادقی دیگه نیست...یا ذهن و دل!...یا که مثل همیشه ی خدا خودسانسوری!
♪
UNIQUE
|

تکیه به دیوار فاصله داده بودند.
"او" و "دیگری"،حادثه ای در عبور زمان شکل می گرفت.دیگری آگاه بود که این حادثه یادواره غریبی را برایش خواهد داشت!...دیگری احساس می کرد،حضورش حادثه را بارور ساخته!
ـ :چطوری؟
ـ :اصطلاحا" خوبم!
ـ :اوهوم.
ـ :دیگه ...همینا
♪
UNIQUE

ـ :مرگ تدریجی آدمک برفی احساس را به سوگ نشسته ام.
ـ :چشمهایت گویاست.
دیگری می گه: چشمها را می شود آموخت(؟)
♪
UNIQUE

درفراسوی لایه های وجودیش،سایه ی سنگین بی حوصله گی روی تنهایی اش افتاده بود در هنگامه ی روزمرگی هایش ـ هنگامه ای که آفتاب درد، تیز می تابید برتن خاکیش ـ...دل ،خسته تر نفس می کشید در عطش بی دردی!!!و...هنوز آسمان نگاه،ابر باران امید را انتظار می کشید...
درد بود که تبخیر می کرد آرامش آبی را،صبوری را،تحمل و شکیبایی را!... و UnIبود و یک عالم اجابت وظیفه... وUnIکه به تمامی ی خواسته ی دل خسته اش تسلیم بود برابر قلم تقدیر تو...........................................................................................................!
♪
UNIQUE
|

...و تو ای همه ی وجودم ،بباور! ...که من،نه منم که ـآن من دیگریم!ـ ...تا تو...ـ خودم ـرا ایمان کنم...کنج خلوتم را ترک نمودم ...پس بمان!!! ...چون من ...چومن تو ...زیرا تو همه ی هستی منی ...زیراکه من باور کردم تو را ،آن من دیگریم را... ...همینکه تو...احساسم کنی کافیست...(؟) ...چونکه من به اعتراف نشسته ام ...ولی...تو!...تو هرگز نخواستی به یقینم برسانی ...اما من تاوان تحمل تنهاییم را سخت تر و غمناک تر از خاموشی عشق تو نمی بینم... ...یا...تو را آنگونه که باید نخواستمت...یا آنچنانکه باید!!! ...نه...نه ...نه...هماره تنهایی در آنسوی گذشتنها به انتظار من است... چه بگویم...حرفی دیگر نمانده!
♪
UNIQUE
|

ذهن بهم ریخته ی دیگری
...دریای بی خبری ـ غفلت ـ...امواج حوادث تلخ...زورق شکسته تنهایی ...گرداب هولناک گناه...مرغ دریایی دل... ابر کبود ناامیدی ... ... .
اگه آفتاب عشق بتابه... آسمان بیکران پاکی...ساحل نجات...اگه...!!!
تا حالا شده حس کنی که بوی خاک گرفتی؟همین حسو الان دارم."شنتیا "می گه بوی خاک که گرفتی از پنجره هم بدت میاد!... بگمانم همینطوره! نه... حقیقتا"همینطوره .
♪
UNIQUE
|
