درد بود و باز هم درد ... که تحمل را بیتابانه به بازی گرفته بود!
پ.ن.0 هیولا ی خاموش بازهم سکوتش راشکسته...بارخدایا به تو پناهی دوباره...
nvnlknhki!
lgjlshki!
♪
UNIQUE

دیگری می گفت... حقیقتا" که او سراسر درماندگی بود و ناچاری را با همه ی تلخی هایش... ...با همه ی هستیش احساس می کرد... و سرانجام بازهم به دنیای تنهایی بازگردانده شد. پ.ن.خواب و خیالی ـ احتمالا" بی اساس ـ . پ.ن.2(اعظم این تنهایی با تنهایی که در کنارش حس می کردی،قابل تحمل تر...فراموشش کن...همین!)
♪
UNIQUE
|

او اینجاست.سرگردان در طبیعتِ صریح و ساکت خود که شعری گویاست... اطرافش همه متروک،بی شکل خشن. عرضه دوستی کوشش بیهوده ایست برای راه یابی به او . (و این امر مرا راضی می کند، راضی می کند که او را همانطور عصیان زده نگهدارم،او را به گریه بیندازم،می خواهم بدانم او تا چه حد می رود.این خیلی بنظر من عجیب است که یک انسان به انسان دیگری، آنقدر که او به من فکر می کند،فکر کند.)
♪
UNIQUE
|

يك عنصر يك بي تفاوت من! ديگر از ته دل به حرفهاي ديگري گوش نمي دهم...در خط ناگفتني فرو رفته است...گويي نارضايتي هايي در او متراكم شده است. در اطراف ما آرامش عصباني كننده اي كه هميشه از آن انتظار اتفاقي را داريم حكمفرمايي مي كند.آرامشي كه اگر دوام يابد انسان را از سكوت خفه كننده اش ديوانه مي كند! من يك انسان يك عنصر...
♪
UNIQUE
|
