تبليغاتX
9توی تنهایی

 

 

 

 

و  حال  "ت و " شدی خاطره ای به رنگ غصه .

در دورنمای زمستان زندگیش.

... بهاری در راه است!

به دلش افتاده نمی بیندش .

فقط یک پرسش کجا سامان بگیرد ؟

کاش کی... در آغوش نسیمی سرگردان!

 

تا خدایش بخواهد .

آمین !

 

 

 

UNIQUE |

 

 

یکجا از یاد بردن اونهمه دوستیدنها،همچین سخت هم نیست ...

ولی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نه!

میخوای همه ی حال هواش واسه خودت به خاطر داشته باشی.

فقط دلتنگ میشی که بایدم باشی از ندیدنش ـ نبودنش ـ...

و هی لحظه ها بوجود میارن تو تنهایی که کاری انجام بدی...شبیه گریه کردن.

و گریه کنی ... گریه کنی ولی سیر نشی و بعدش غصه دار میشی ...

مثل ابرای بارونی تاریک می کنی دنیای خودت و اطرافیانت ...

تحمل فکرکردن به کسی به غیر اون نداری یعنی اصلا" به دیگران نگاه نمی کنی!

نوعی حضور همیشگی داره ،در طول زندگیت!

...درست امتداد سایه یادش افتاده رو دیوار تنهاییت ــــــــــــ

و برا توجیه همه ی اینا پیش خودت میگی چه خوبه که آدم یکیُ داشته باشه

تا دلش براش یه ذره بشه حتی اگه اون ندونه!

بالاخره روزگاری شاید،دور از انتظار دلتنگ نمی مونی در لحظه ها... 

 

 

 

 

 

 

 

UNIQUE

 

 

... قطع امید کرده از وجود خود ،

آخر  وقتی دوستت می خواند ،

 دیگر قلبش نمی تپد !

 

 

 

 

 

 

UNIQUE |

 

 

یک نقطه دیگر در پایان یک جمله دیگر زندگیش .

این بار  آسان نبود گذاشتنش .

باز هم غمها را باید خورد!

گویی زندگیش سرتاسر تکرار این اتفاق هاست...

و مهم اینکه صاحب همه ی این اتفاق ها هم باز خود خداست (؟)

 

 

پ.ن.: تقدیم به یکی مثل خودش .

         میبینی فقط ،گمان میکند که بیادت نبوده است !

 

 

UNIQUE |